تبليغاتX
lvl tanha (¯` تنهایی ´¯) و (¯`غربت´¯)



 

خدایا    دل  کجا  دلبر  کجا  شد ؟

چه آمد بر سر و محشر چرا شد ؟

چرا  شد  تیره  روز  ما  ز  غم ها ؟

سحر  کی  آمد  و  اختر  کجا  شد ؟

تظاهر پیشه گشت مستان ز مستی

که  سکر  باده  و  ساغر  ریا  شد

بی پچید  بر   فلک   آوازه ء  درد

چرا در غم نشست دنیا عزا شد ؟

همه  بر  می   فروزند  آتش  کین

ترحم  سوخته  و  دود  و  فنا شد

ز  دل تنگی  جهان ماتم سرا شد

نه شوری در نمک شیرین شکر نیست

ندانم   یا   نصیب  قهر  خدا  شد

مکن  شکوه  صبا  از  حال  گردون

که  روشن  شام  ما  بهر  دعا شد

+ نوشته شده در ساعت توسط م تنها |



 

مي خواستم کسی باشم

و کسی داشته باشم

نه کسی استم نه کسی دارم

تک ستاره در شب تار زندگی

از فاصله ها به مهتاب مينگرم

به او هم دسترسی ندارم

آه٬....چقدرتنهايم

+ نوشته شده در ساعت توسط م تنها |



خدایا چه غریب است

 
درد بی کسی

و چه تنهایم در این غربت

که تو هم از من رویگردانی


و اینک باز به سوی تو آمدم

 
تا اندکی از درد درونم را برایت باز گویم

 
و خدایا تو بهتر میدانی آنچه درونم است


تنهایی و بی کسی ام را دیده ای


,دربه دری و آوارگی ام را و هزارو یک درد

که بزرگترینش ناامیدی است

خدایا همه را کنار گذاشته ام

اما با ناامیدی و بی هدفی نمی توانم

 بسازم


صبرم بسیار است


اما پوج وبی هدف می دوم


خسته شده ام خسته خسته

+ نوشته شده در ساعت توسط م تنها |



آمدی چه...................... زيبا گفتم

دوستت دارمچه.................عاشقانه.. پذيرفتی

چه فريبانه آغوشم............. برايت باز شد چه ابلهانه

با تو خوش بودم...........چه کودکانه همه چيزم شدی

چه زود به خاطر..............يک کلمه مرا ترک کردی

چه ناجوان مردانه..نيازمندت شدم چه حقيرانه

واژه ی خداحافظی به ميان آمد چه بی

 رحمانه ومن سوختم چه بچه گانه

ولی هنوزدوستت دارم

ای. . .غريبه

+ نوشته شده در ساعت توسط م تنها |



حکایت نامهربانیت را
تا  از هر  کویی که می گذرد
آن    را بخواند   تا  شاید  روزی
از سر   کوی  تو نیز بگذرد  و قصه
ای را که برایت آشناست به  یاد خواهی
آورد. مرا. نگاه یخ زده ام را و روزی را
که     دنیا    را  بر  سرم  خراب  کردی
به  یاد  خواهی  آورد. به  یاد قصه ای
تو  خواهی  افتاد . که   نا  مهربانی
 

 و سکوت من . آخرین برگش بود
 
به  یاد  خواهی آورد . کسی را
که    همه    دنیای   تو  بود
 قسم  هایی  که   خوردی
عهد  هایی  که  بستی

و قلبی ... را .... که
شکستی..........

همه را به یاد
خواهی آورد

با باد خواهم
گفت حکایت

نا مهربانیت را

+ نوشته شده در ساعت توسط م تنها |



ای کاش

کاش مي دانستي کاش

که درون قلبم خانه اي داري تو

که  هميشه آن را با شفق مي شويم

و با آن مي گويم که تويي مونس شبهاي دلم

که تويي مونس شبهاي دلم کاش مي دانستي

باغ غمگين  ................... دلم بي تو تنها شده است

و گل غم به دلم باز شده است کاش ميدانستي

کاش مي دانستي  که درون قلبم با تبشهاي

عشق  هم  صدا هستي  تو. کاش  مي  دانستي

که  وجود تو  و گرماي صدايت به من

خسته و آشفته حال زندگي مي

بخشد .... ...کاش می دانستی

کاش.. ..مي دانستي

+ نوشته شده در ساعت توسط م تنها |



 

پرم بستی و پروایم نداری 

غم دل بستگی هایم نداری

به زندان قفس دارم فگندید

دل و داغ تمنایم نداری

من بازار دل آزار محبت

خبر از سود و سودایم نداری

ندیدی چون مرا در صورت خویش

نظر بر حسن و معنایم نداری

 

ببین در رنگ گل فریاد بلبل

اگر گوشی به آوایم نداری

پرم بستی و پروایم نداری

غم دل بستگی هایم نداری

+ نوشته شده در ساعت توسط م تنها |



دلی که شکست دیگر شکسته است

اشکی که چکید دیگر چکیده است

من میگویم خدا من میگویم خدا

دل شکسته را درمان نمی شود کرد

اشک چکیده را پنهان نمی شود کرد

حرف من این است

مرغی که پرید دیگر پریده

تن که لرزید دیگر لرزیده

ای خدا ای خدا ای خدا

غم چه سنگین است

از دلم میگوئی

 نگو نگو

  که دلم شکسته

از دستهایم نگو

 ببین ببین

  هر دو تایش بسته

با دست بسته

دل شکسته

تنهای تنها غمگین غمگین

دلی که شکست دیگر شکسته

+ نوشته شده در ساعت توسط م تنها |



به زخمهایم می نگری

درد ندارند دیگر

روزی که رفتی ،

مرگ تمام درد هایم را با خودش برد

مرده ها درد نمیکشند

حرف آخرم این است

برنگرد دیگر

زنده ام نکن

+ نوشته شده در ساعت توسط م تنها |



کاش ای کاش

ای کاش امشب یکی با من بود

با من کمی قدم می زد
کمی شعر می خواند

و کمی حرف می زد

و من برایش درد دل می کردم

ای کاش تنها یک نفر هم در این دنیا مرا یاری می کرد

ای کاش می توانیستم

با کسی درد دل کنم

تا بگویم

که من دیگر خسته تر از آنم که زندگی کنم

تا بداند

غم شبهایم را

تا بفهمد درد تن خسته و بیمارم را

قا نون دنیا تنهایی من است

و تنهایی من قانون عشق است

و عشق ارمغان دل داده گیست

و آن سر نوشت ساده گیست

+ نوشته شده در ساعت توسط م تنها |



نمی دانم با کی بگویم؟


نمی دانم

چرا دلم این قدر گرفته

هست از همه چیزها؟

نمی دانم

چرا دلم پر از درد هست؟

دلم خیلی بی قرار هست

دلم سفر می خواهد

دلم یک جای گرم می خواهد

دلم یک خیال راحت می خواهد

دلم می خواهد بروم کنار دریا بنشینم

فقط گوش کنم گوش کنم

و نگاه کنم به موجهائی دریایی غربت

ان موجهائی غربتی که می خورد

به انگشت های پایم

و دو باره بر می گردد

دلم دیگر برف نمی خواهد

دلم هوای سرد نمی خواهد

دلم دیگر نگرانی نمی خواهد

دلم دیگر فشار نمی خواهد

دلم دیگر زمستان نمی خواهد

دلم دیگر غم نمی خواهد

دلم دیگر تنهای نمی خواهد

دلم یک جای خوب می خواهد

یک جای ساکت می خواهد دلم

و یک جایی که هیچ کسی نداند کجائی

دلم قرار و یک جای ارام می خواهد

دلم دیگر برای همیشه بهار می خواهد

بهاری که پر از گلهائی رنگارنگ هست

انتظار نمی خواهد نمی خواهد

از انتظار خسته شدم خسته شدم

+ نوشته شده در ساعت توسط م تنها |